مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

عشق مامان وبابا

مبینا تو جشن ومهمونی

سلام سلام به همه  دوستهای خوب ومهربون . همه اونهایی که به وبلاگم سر میزنند واز حال ما باخبرند چه طورید؟؟؟ تو این هفته مبینا خانم دو تا مهمونی دعوت بودند یکی جشن حنابندان ویکی هم تولد دوست خوشگل ونازش آقا فرهام که با همدیگه ٨ روز فاصله سنی دارند ومبینا خانم تو این دوتا مهمونی حسابی مامانی رو اذیت کرد ودیگه حالی برای مامان نذاشته از آماده شدن خودش که بیچاره میکنه تا لباس بپوشه تا آماده شدن مامانی که اونقدر با وسایل آرایشی مامانی ور میره تا مامان بتونه حاضر بشه خلاصه وقتی میرسیم به مهمونی مامانی دیگه خسته شده وتازه باید مبینا خانم رو آروم کنه چون نازگل خانم ما هرکسی رو که نمیشناسه به محض رویت میزنه زیر گریه حالا آروم کردنش ه...
2 آذر 1390

مبینا ودندون وگریه...

سلام دلم برای دخترم میتپه  خیلی براش ناراحتم اخه بد جوری به خاطر دندونهاش بی قراره هیچ کاری از دستم بر نمیاد دیگه طاقت درد کشیدن هاش رو ندارم فقط میتونم غصه بخورم وباهاش سر کنم الهی مامان برای تو بمیرم گل نازم امروز از صبح حسابی بی قراری کرده والان بلاخره تونسته بخوابه نه ژل لثه ونه استامینوفن دیگه اثر نمیکنه ودخترم حسابی بی حوصله شده الهی مامان فدات بشه هستی من دلم برات آب میشه عزیزترینم  دوست دارم الهی این دندونهات در بیاند وتو راحت بشی الهی قربون اون دندونهات برم عشق مامانی مبینا جونم خیلی دوست دارم  بدون تو هیچ چیزی تو این دنیا برام قشنگ نیست تو همه زیبایی هستی وبس . از خدا فقط سلامتی  برای تو وبابا وخودم میخ...
2 آذر 1390

داریم میریم مسافرت

سلام سلام وای خدا جونم شکرت به خاطر همه چیز من راهی سفر به مشهد هستم اون هم با دختر نازم باورم نمیشه خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتت من ومبینا سه شنبه داریم میریم به تهران از اون ور هم با مامان بزرگی میریم مشهد  من که خیلی خوشحالم خیلی دلم میخواست برم پیش امام رضا اما قسمت نمیشد ولی انگار خدا خواسته تا بریم  فقط امیدوارم مشکل خاصی پیش نیاد اخه خودم یکم مریضم برام دعا کنید وامیدوارم مبینا زیاد اذیتم نکنه واما مبینا خانم هنوز میلی به ایستادن به تنهایی وراه رفتن نداره فقط دوست داره یک جا رو بگیره ووایسته خیلی هم شیطون شده وبه همه چیز کار داره از سوراخ دیوار تا خوراکی هایی که اصلا به دردش نمیخوره وخلاصه به همه چیز دست م...
2 آذر 1390

ما برگشتیم

سلام ما با یک تاخیر طولانی برگشتیم هم مشهد وهم تهران خیلی خوش گذشت البته  تمام راه و همه روزها مبینا حسابی من رو اذیت کرد ولی در کل خوش گذشت ودخترم اولین زیارت زندگیش رو رفت منم حسابی با امام رضا خلوت کردم ودردودل کردم  ولی به محض رسیدن به خونه دچار مشکلی شدم که چند روزی بیمارستان بستری شدم ومبینا پیش مامان بزرگش موند وبعد از برگشتن از بیمارستان تا ٩ روز مبینای من مریض شده بود وگلاب به روتون اسحال داشت وخلاصه حسابی بعد از سفر اذیت شدیم . مبینا قبل از مریضی من وابستگی شدیدی به من داشت اما بعد از مریضی در حد دیونه کننده ای چسبیده به من واز ترس این که باز هم من نرم حتی پیش باباش هم نمیمونه وخلاصه مبینا خانم وارد فاز جدید اذیت...
2 آذر 1390

مبينا راه ميرود

خدا جونم هزاران مرتبه شكر بلاخره دختر كوچولوي ناز من هم راه افتاد البته با كلي تشويق مبينا خانم الان يك هفته هست كه راه ميره واز روزي دو قدم شروع كرده والان حسابي براي خودش تو خونه ميچرخه ولي خوب الهي بميرم كه بچه ام هي تالاپ وتولوپ ميخوره زمين ومن دلم براش كباب ميشه الهي ماماني قربون اون طرز راه رفتنت بره كه مثل پنگوئن راه ميري ماماني دلش ميره وقتي ميبينه دختر كوچولوش  داره تو خونه چرخ ميزنه ودنبال ماماني مياد واما تو اين هفته همراه با راه افتادن مبينا دردهاي شديد دندان در آوردن مبينا  حسابي حالمون رو گرفته .دختركم همش از درد لثه هاش به خودش ميپيچه وحسابي بي حال وحوصله هست وهمش داره ناله ميكنه واي كه اين دندون درآوردن م...
2 آذر 1390